شعر معاصر آذربايجان - 11

گمشده 



حميده رئيس زاده "سحر"                                                    ترجمه : همت شهبازي   



در سكوت تاريك شب 
كودكي زندگي را مي‌گريد 
مثل صداي ليز ترمز  
بر روي آسفالت خط كجي باقي مي‌ماند 
  از دنياي گذرا. 
از نفس‌هاي پنهاني 
صداي ساعت مي‌آيد 
پنجره‌ها مثل يك فحش سنگين هستند
بر گوش‌هاي كر 
 در دنياي پر هياهو. 
زمان پيچيده بر دستهايم مثل پيچك  
از پشت تار عنكبوت هنوز هم در انتظارم است. 
به يك نگاه گذرا مي‌ماند 
  ترس  
مثل عشقي است 
كه از پروبال نگاه‌هاي ياسمن‌گونه ي پرندگان بر باد داده مي‌شود 
  و پروازش كفاف نمي‌كند 
احساسهايي كه 
از ديار خواب‌ آورده بودم 
در پنجره‌هاي دروغين، صبح مي‌شوند
  مي‌دانم. 
باران 
 به نفرين 
نگاه‌ها 
به هواي بي‌اكسيژن شبيه خواهد بود 
در هيبت يك سرگرمي سير خواهد كرد 
  انسانهاي بي آرزو 
  در راههاي قرق شده از عشق‌ها. 
با گام‌هاي كوچكش 
 از خيابان‌ها خواهد گذشت 
آرزويي كه با ابرها پوشيده شده‌اند 
 آرزويي با پاهاي تخته‌اي 
ترانه‌‌هاي شليك 
پيشواز خواهد كرد 
 بدن‌‌هايي را كه از درب خاكي مي‌گذرند. 
چه حاصل از 
خانه‌اي ديگر 
خاكي ديگر 
سياره‌هاي ديگر 
ما چيزي را گم كرده‌ايم. 


يازار هـ.شهبازی جمعه 1388/03/08 ساعت 22:55 /لینک/(نقل با قيد منبع وبلاگ آزاد است)